حنان پسر مهربون

حنان پسر مهربون
خوشگل بابا 

امروز روز تولد سارینا جون بودالبته روز اصلیش 25 بود اما مراسم رو امروز گرفته بودن و مراسم رو توی کارخونه گرفته بودن  ،جای خیلی قشنگی بود و کلی زحمت کشیده بودن از شانس بد حنان آقا مریض حال بود و تب کرده بود طرف صبح حالش نسبتا خوب بود ولی بعد ازظهر تبش بالا امد و اصلا حال نداشت پسر شیطون من وقتی بی حال میشه همه دلواپس میشن آخه همه حنان رو شادو سرحال پرجنب و جوش دیدن وقتی میبینن که این همه بی حال شده همه ناراحت میش خلاصه بعد از نهار و خوردن کیک تولد و میوه و شیرینی و عصرانه ما راهی شدیم به سوی خونه و سر راه پسرم رو بردیم دکتر آخه تبش بالا بود و 3 تا آمپول تزریق کردن بهش حالا هم اصلا حال نداره باید زودتر برم بهش برسم کمی سوپ درست کردم براش.... امدم ماما.....عکسهارم بعدم میزارم....

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 21:48 ] [ مامان و بابا ]

سلام

حنان جان اولین تجربه استخرش رو روز دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 29 داشت و پدر و پسر دوتایی رفته بودن استخر شنا ، کوچولوی من که حالا برای خودش مردی شده کلی ذوق کرده بوده انجا و خیلی خوشحالی می کرد کلی آب بازی و شنا کرده متاسفانه عکس از این روز به یاد ماندنی ندارم تا برات بزارم از کنار استخر مخصوص بچه ها می پریدی توی آب ،با بابا کلی آب بازی کردی ، سرت و می بردی توی آب و ادای شنا کردن در می اوردی و شیطنتای با مزه ای اینچنینی ...بابا که خیلی خوشحال بود وقتی میدید که پسرش بزرگ شده و باهاش میره استخر کیف میکرد ، اندازه و توصیف این خوشحالی غیر قابل وصف هستش پسرم امیدوارم همیشه شاداب و سلامت باشی و روزی برسه که برای خودت مردی شدی و دست پسرت و میگیری و میبری به استخر ....به امید اون روزا امیدوارم که من و بابات هم عمرمون اجازه بده تا اون روزارو هم ببینیم....

 

[ جمعه 27 ارديبهشت 1392 ] [ 21:47 ] [ مامان و بابا ]

سلام امروز روز سخت و پر ماجرایی بود برای ما ، نزدیکیهای صبح بود که بابا ، مامان و بیدار کرد و گفت که باید هر چه زود تر بریم بیمارستان،جون درد شدیدی داشت کلیه بابا سنگ سازه و درد ها شبیه دفع سنگ بود که خیلی طاقت فرسا و سخت بود برای بابایی ،فورا لباسهامون رو پوشیدیم و راهی بیمارستان شدیم عزیز دلم که تو خواب ناز بودی بغلت گرفتم و گذاشتم تو ماشین ،تو ماشین بودی که بیدار شدی ،من با سرعت میرفتم به سمت بیمارستان چون بابایی خیلی درد داشت ،خیلی تعجب کرده بودی آخه بابا رو تا به حال اینطوری ندیده بودی و ازمن می پرسیدی بابا چش شده منم می گفتم شکمش درد میکنه ماما حالا خوب میشه دکتر بهش آمپول میزنه خوب میشه ، خلاصه بعد سرم و آمپول های بیمارستان آذربایجان ما به نتیجه ایی نرسیدیم و بابا همونطوری از درد به خودش می پیچید و از اونجا به طرف بیمارستان امام خمینی رفتیم دایی بابک هم امد به انجا ، به سحر که تو بیمارستان امام میشه زنگ زدم و ماجرا را رو توضیح دادم دستشون درد نکنه امد و به دادمون رسید یه آمپول زد و بابا رو راحت کرد شما که خیلی ترسیده بودید و بغل دایی بابک بود ی و میگفتی بابا شکمش درد میکنه دایی ، خلاصه روز سختی بود برای هممون هر چند خیلی سخت بود ولی به خیری سپری شد ...

 

[ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 ] [ 0:01 ] [ مامان و بابا ]

امروز عصر بعد اون همه تلاطم صبح تصمیم گرفتم ببرمت خانه بازی تا انجا با بچه ها بازی کنی تا اتفاقات صبح رو فراموش کنی ، شام رو خونه مامان جون مهمون بودیم قرار بود دایی باباک ایناهم بیان ، ما دوتایی رفتیم خانه بازی و به مامان جون گفتیم اگه ایلیا هم امد شما هم با زندایی بیایید انجا ، خیلی طول نکشید که ایلیا و زندایی امدن انجا ، شما و ایلیا کلی با هم بازی کردید خیلی بهتون خوش گذشت هر دوتاییتون هم کفش نداشتید منو زندایی مجبور شدیم شماهارو تا خونه بغل کنیم ماشاءالله هر دوتاتون سنگین شدید کمر درد گرفتیم تا رسیدیم خونه مامان جون شما رو زندایی بغل گرفته بود و من هم ایلیا رو ...

البته بازی و شیطنتهای شما دوتا تو خونه هم ادامه داشت امروز عصر بهمون خیلی خوش گذشت خدا رو شکر سنگ بابا هم امد افتاد و بابایی هم حالش خوب شد خدارو صد هزار مرتبه شکر خدا سایه اونو از سر ما کم نکنه( الهی امین )


شب موقع برگشتن از خونه مامان جون دایی زحمت کشید و مارو اوردآ،خه بابا جلسه داشت و دیر وقت قرار بود بیاد، خیلی ناراحت شدم موقع خداحافظی آخه ایلیا پشت سرمون گریه کرد و میگفت که من هم می خوام برم خونه حنان قربون اون اشکات عمه بشه از مامانش قول گرفتم که تو یه فرصت مناسب حتما بیارتش تا با حنان بازی کنن...

[ شنبه 21 ارديبهشت 1392 ] [ 23:52 ] [ مامان و بابا ]

سلام حنان جانم ،پسر شیطون بلا و نازم 

عصر امروز بابا ما رو برد گردش باغ وحش ،شما خیلی ذوق کرده بودی و هر چی دم دستت میومد میبردی میدادی به حیوانات باغ وحش ، از جلوی قفس ها کنار نمیومدی اصلا از چیزی نمی ترسیدی دوست داشتی همه حیوانات و چون اولین بار بود که بیشتر انهارو از نزدیک میدیدی خیلی قیافت دیدنی بود هر چی می گفتیم حنان مارو نگاه کن تا ازت عکس بگیریم ،انگار نه انگار که با شما بودیم خودت بودی و حیوانات انجا...

هم در تعجب بودی و هم می ترسیدی یه جا شیره خمیازه کشید و دهنشو باز کردی گل پسرم دنده عقب زدی...  قربون  اون ترس و تعجبت و محبتت به حیونا که با اینکه از شیر می ترسیدی ولی بازم دوست داشتی بهش غذا بدی...

وقتی دنبال چیزی میگردی رو زمین تا بازم به میمونه غذا بدی...

 

 

[ جمعه 20 ارديبهشت 1392 ] [ 21:29 ] [ مامان و بابا ]

 اردیبهشت ماه یکی از ماههای قشنگ ساله که همه جا سرسبز و پر گل و شکوفه است و حنان جون هم عاشق طبیعت ...نزدیکای ظهر همه با هم راهی شدیم به سوی یه چشمه آب معدنی ،آب این چشمه رو خیلی تعریف می کنند و می گن که خواص درمانی داره و بخصوص برای کلیه های سنگ ساز مفیده و سنگ کلیه رو از بین میبره ، البته آبش هم گاز داره...

اینم یه عکس از عزیز دلم که اونجا داشت آب بازی میکرد ....

 

[ جمعه 20 ارديبهشت 1392 ] [ 21:23 ] [ مامان و بابا ]

سلام وااای نمیدونید چقدر شیرین بود وقتی می گفت مامان جون مبارکه از ذوق اشک تو چشمام جمع شده بود وقتی با اون دستای کوچکش بغلم کرد و گفت روزت مبارکه مامان جون این بهترین با ارزشترین ...اصلا قابل قیاس با هیچ کادو ....سادگی وپاکی بیانش  ....قشنگی بیانش ....نگاه قشنگ وپر نیازش....نمیدونم چطوری بیان کنم اصلا هیچ جوری نمیشه این و بیان کرد کلمه و جمله براش پیدا نمیکنم ولی خیلی خوشحالم و خدارو هزاران بار شاکرم که مهربونم تو ی فرشته رو به من هدیه داده

 

ممنون که آمدی    

ممنون که وجودم را پر از عشق کردی

ممنونم که نفسهایم را با نفسهایت هم نفس کردی

ممنونم امروز را و نام مادر را برایم هدیه کردی

با هر نفست عشق را حس

و با هر تپش قلبت

محبت در رگهایم جاری می شود

 

 

 

روز مادر همه مادرای  مهربون مبارک باشه

نفس جون دوست حنان و دختر دایی سارینا جون

 

وبقیه عکسها ی پسر نازم در روز مادر خونه آباجون در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 14 ارديبهشت 1392 ] [ 19:48 ] [ مامان و بابا ]

سلام عزیزم

2 روز پیش عصر دوشنبه تصمیم گرفتم ببرمت خانه بازی، خیلی ذوق کرده بودی و حسابی بهت خوش می گذشت طوری که هر 10 دقیقه یه بار از من می پرسیدی که انجا قشنگه خیلی خشنگه ؟و من در جوابت می گفتم بله قشنگه خیلی قشنگه دوست داری حنان ؟و می گفتی بله و دوباره مشغول بازی می شدی خیلی زود با محیط وفق شدی  و برای خودت دوست های زیادی پیدا کردی از کوچیک و بزرگ اصلا احساس غریبی با محیط نمی کردی، طوری که مربی انجا تعجب کرده بود و می گفت خیلی خوبه اصلا به نظر نمیاد تازه وارد باشه با اینکه دفعه اولت بود .....

حدودا 2 ساعت موندیم انجا موقع امدن که اصلا نمی خواستی بیای بهم می گفتی مامان جون تو رو ببوسم شما برو من بمونم ...خلاصه راضی شدی تا برگردیم خونه...


دوست دارم به امید خدا همیشه شاد و سلامت باش عزیز دلم مهربونم

[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 14:16 ] [ مامان و بابا ]

سلام امسال 13 بدر خیلی خوش گذشت

جای همه خالی ما که رفتیم باغچه بابای زندایینا ،حنان و ایلیا حسابی بازی می کردن از خاطرات این روز میتونم بگم که حنان و ایلیا که توی چادر با هم بازی میکردن و یلیا جون عمه می خواست به حنان آمپول بزنه که ما سر موقع رسیدیم و نزاشتیم و ایلیا حسابی عصبانی شده بود ...

اینم یه عکس از حنان و مامان جون

[ جمعه 30 فروردين 1392 ] [ 10:27 ] [ مامان و بابا ]

سلام به گلم همه زندگیم

شرمندم اخه خیلی وقت که به وب سر نزدم

عید امسال ما خونه خاله بابا تهران مهمون بودیم و به هممون خیلی خوش گذشت دست گل همشون درد نکنه که توی مدتی که انجا بودیم  شیطنتای حنان رو تحمل کردن و به روی خودشون نیاوردن بازم از همشون از اینجا تشکر میکنم ...

متاسفانه خیلی عکس ندارم از عید امسال این چند تا عکسم وقتی با راحله جون رفته بودیم بیرون از آقا حنان با هزار مصیبت گرفتیم آخه پسرمون یه جا بند نمیشد تا عکس بگیریم ...

[ چهارشنبه 28 فروردين 1392 ] [ 20:01 ] [ مامان و بابا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آفرینش تو زیباترین تولد موجودی روی زمین است که سکه ی زندگیمان را پر رونق کرد.عزیز مهربان ,حنان جان نفس روح بخشت جوانه های امید را در بی کران حیاتمان رویاند ...نمک زندگیمان شدی و چراغ خانه ی دلمان ...طمع زیبای ردپای فرزند را در دالان زندگی به مذاقمان نشاندی و نور محمدی چهره ات طلعلع همه زیبائیهاست به دیدهگانمان .عاشقانه ترین لحظه های عمرمان را با حضور تو در جمع سه نفریمان جشن گرفتیم و با هر نماز قشنگ و بچه گانه ات به شکرانه درگاه خداوند در آمدیم ,و قلبمان پر از امتنان می شود ایمان موجود در ذات و سرشت تو ما را به یاد خدا می اندازد ,به خدا می سپاریمت همانیکه تو را به ما داد خودش هم برایمان سالهای سال نگه دارد . وبلاگ تو فرصتی است تا با همه ی فامیل و آشنایان و دوستان لحظه های زندگیت را به نیکی جشن بگیریم و غمگسار هم باشیم ,هدیه ی ما باشد به تو که پویایی و تکاپو و امید و نشاط را به ما هدیه کردی با آمدنت.
امکانات وب

جاوا اسكریپت